تبليغاتX
حرفای دل یه آدم

حرفای دل یه آدم

حرفای دل یه آدم

به ياد داشته باش كه تو موجودي معنوي در قالب يك تن فيزيكي هستي.

 

هر وقت احساس مي كني دلت مي خواهد گريه كني ، حتما به اشك هايت اجازه سرريز شدن بده!

 

نظم عمومي وجودت را برهم زدم! بند چشمانت را هزار بار از اشك تر كردم! زندانيان ديگرت را فراري دادم! عاشق آشوبگر تو اينجاست ، مرا به انفرادي قلبت بينداز!!

 

براي نقد كردن چكي ديگر كه روي آن نوشته بود :" دوستت دارم " تمام شهر را زير پا گذاشتم نميدانم، شايد روزي نمايشگاهي داير كنم از اين چك هاي بي محل در وجه حامل!!!

 

هيچ ميراثي گران بها تر از راستي و درستي نيست.

 

چه بسا آنچه امروز از آن توست ، آرزوي فرداهاي تو باشد!

 

اساس و زير بناي موفقيت شش چيز است :درستي، صداقت، منش، ايمان، عشق و وفاداري.

 

چقدر شبيه خودت مي شوي وقتي با اين امر آگاهي داري كه انسان ها به عشق بيش از هر چيز ديگر نياز دارند.

 

چقدر شبيه خودت مي شوي وقتي تا مي تواني به خودت محبت مي كني و احترام مي گذاري حتي وقتي خطايي از تو سر مي زند!!

 

ناگهاني تر از آمدنت ، مي روي بي بهانه. من مي مانم و باران هاي بي اجازه و قلب عاشقي كه سپاسگزارت مي ماند تا ابد: متشكرم كه به من فهماندي كه ، چقدر مي توانم دوست بدارم و عاشق باشم بي توقع! باور كن بي توقع!

 

اگر تنهاترين تنها ها باشم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:45  توسط شیوا  | 

ديروز ساعت 7:45 رفتم وا سه ي شمارش آرا. از ساعت 8 صبح تا 7:40 شب داشتيم يه بند كار  مي كرديم. شايد فقط 45 دقيقه وقت استراحت دادن اونم واسه ي ناهار!! ديگه داشتم مي مردم.كاره من از همه سخت تر بود. بايد اسما رو وارد كامپيوتر مي كردم! يه جورايي ازمون بيگاري كشيدن. 2 تا مسئول صندوق بود كه از اون حزب اللهيا بودن . يه ناظرم بود كه بايد چك مي كرد كه درست وارد مي كنيم يا نه!! اول كه همشون خيلي خشك برخورد مي كردن ولي كم كم با هم جور شديم!!مخصوصا با ناظره!! خلاصه بد جوري پدرمونو در اوردن طوري كه شب نفهميدم چه جوري از خستگي خوابم برد!! حالا معلوم نيست كه چه قدر مي خوان بدن فكرنكنم 10000 تومنم بدن!!

 

ولي شانس اوردم با گروه خوبي افتادم هوامو خيلي داشتن!!هم مسئول صندوقا، هم ناظره هم يه پسره كه سر ناظر بود!آخرش كه كارم تموم شد يه سري ويرايش داشتيم كه من بلد نبودم مسئول اونجا مي گفت هر كسي پشت كامپيوتر بوده خودشم بايد كاره ويرايش انجام بده منم كه بلد نبودم غصم شده بود بعد اين پسره اومد گفت من واست انجام مي دم! دستش درد نكنه كلي كيف كردم !

 

ولي خداييش كلي بهمون رسيدن . هم صبحانه دادن، هم دم به دقيقه موز و نارنگي ميدادن،ناهارم كه زرشك پلو دادن كه اتفاقا چقدرم خوش مزه بود.عصرم شير كاكائو با كيك دادن ،شامم چلو كباب! ولي يك عالمه از اين كله گنده ها اونجا بود همه بي سيم به دست با ريشه انچناني!!زناشونم همه چادري از اون يه چشميا!! موقع ناهار همه رو بيرون كردن بعد در سايتو پلم كردن !!!!! انگار حالا چه خبره ! خلاصه يك وضعيتي بود كه نگو!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 16:14  توسط شیوا  | 

آرزوهايت را يا دداشت كن ، خداوند آنها را فراموش نمي كند اما تو از خاطرت مي رود  آنچه امروز داري خواسته ديروزت بوده است!!َ

 

گاهي سرماي زمستان روابط را تيره مي كند . به گرماي اين شعله كوچك ، ايمان بياور ، عشق نجاتمان خواهد داد!

 

وقتي در بخشش افراط كني به تو نمي گويند سخاوتمند، مي گويند ساده لوح و ا گر تفريط كني نسبت هاي متعددي را به خود اختصاص داده اي!

 

دوستي و صميميت ا ز نقطه اي آغاز  مي شود كه نوشته شده صداقت.

 

قصري ساخته بودم برايت از جا دويي ترين شا خه هاي گل سرخ ، اما تو، به لطافت يك تراكتور از روي آن گذشتي!!!

 

هرگز به كسي اجازه نده تا رويا هاي تو را زير سوا ل ببرد.

 

نمي دانم چرا بهترين لحظه هاي جواني در فكر و خيال هدر مي رود؟ در ا لتهاب يافتن راهي براي گفتن يك جمله به آ ن كه دوستش مي داري كه، " نا خواسته عاشقت شده ام سعي كن بفهمي !!!" (كار ديگري از دستم برنمي آمد. موفق باشي!)

 

به خاطره هر اشتباهي كه مرتكب مي شوي خواه بزرگ يا كوچك خود را ببخش.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:31  توسط شیوا  | 

امروز خيلي ا كتيو بودم.اول صبح پاشدم رفتم مدرسه ي دوست مامانم آخه قرار شده كه شنبه از ساعت 7:30 صبح برم واسه ي شمارش آرائ انتخاباتي!!يه نرم افزار طراحي كردن كه مخصوص اين كاره  ولي چه نرم افزار مسخره اي بود ما كه هيچي سر در نياورديم!! خلاصه اولش كه واسم توضيح دادن هيچي نفهميدم ولي بعدش يه پسره اونجا بود كه مي گفت شركته ما اين برنامه رو طراحي كرده!بعد دوست مامانم كه ديد من گيج ويجي مي زنم به پسره گفت حالا به خاطره اين خانومم كه شده يه بار ديگه  توضيح بدين حالا جالبيش اينجا بود كه اين پسره واسه ي همشون ديروز يه بار توضيح داده ولي هيچ كدومشون نفهميده بودن خلاصه پسره به خاطره من يه بار ديگه واسه همه توضيح داد!! خداييش پسره حرف نداشت!! يه پسره 27-28 سا له خوشگل و جذاب ولي بديش اين بود كه خيلي بد اخلاق بود!! مي خواستم بگم آقا اگه يه خورده بخندي نميميريا من خودم تضمين مي كنم !!

 

آره خلاصه بعد از توضيحات آقاي موسوي يه چيزايي دستگيرم شد. يه چند باري تمرين كردم خدا كنه كه تا شنبه صبح يادم بمونه!!ولي خداييش برنامش خيلي بي خود بود ميخواستم بگم آقاي موسوي شما به اين خوشگلي ، با شخصيتي اين چه برنامه ي افتضاحيه كه طراحي كرديد؟!!

 

بعد از آموزش اومدم خونه يعني دوست مامانم تا دمه خونه منو رسوند. دستش درد نكنه وگرنه بايد با اتوبوس ميومدم. رسيدم خونه ديدم به به مامانم داره شيريني گردويي درست مي كنه خدايي عجب شيرينيي هم شده بود عالي!!

 

ظهر كه رفتم بخوابم (چون خيلي امروز فعاليت كردم و خسته شدم !!!) ياد 2-3 سال پيش افتادم! به خدا گفتم چي مي شد منو مي بردي وقتي كه 19 سالم بود ؟ تو 19 سالگي يه اتفاقي واسه ي من افتاد كه شايد بشه اسمشو گذاشت اشتباه ولي يه اشتباهي كه من هيچ وقت وقتي يادش مي كنم از اينكه اون كارو كردم پشيمون نميشم!!از مرورش لذت مي برم. يه كسي رو ديدم كه الان حس مي كنم خيلي دوست دارم ببينمش! مي خوام ببينم چه جوري شده!!هنوزم همونطوريه يا عوض شده!گرچه آدما در اثر گذشت زمان خيلي زود عوض ميشن! حتي خوده من حس مي كنم خيلي بزرگ شدم! يادمه اون اوايل بعضي اوقات از خدا ا لتماس مي كردم كه من اونو تو خواب ببينم اتفاقا يه چند باري هم تو خوابم ديدمش ولي خيلي باهام بد اخلاق بود همش باهام دعوا مي كرد نمي دونم چرا من كه انقدر دوستش داشتم! اصلا نمي دونم چي شد كه يهو ياد اون افتادم بي خيال زندگيه ديگه!! زمان چيز خيلي خوبيه آدم در اثر گذشت زمان خيلي چيزا رو فراموش مي كنه!

ولي امروز اگر مثلا خدا بهم مي گفت كه شيوا يه آرزو كن كه بر آوردش كنم حتما آزرو مي كردم كه منو ببره به همون روز خاص تو 19 سالگي !! اون وقت اين دفعه مي دونستم كه بايد باهاش چه جوري برخورد كنم يا چه چيزايي رو بهش بگم!! اصلا ول كن حالا كه خدا نگفته آرزو كن! چه خوش خياليا!!

 

ديروز كه كلاس كامپيوتر رفته بودم دوستم داشت از دوست پسره سابقش مي گفت جالب بود دوستم به پسره پيشنهاد دوستي داده بوده!! بهش گفته من دوست دارم باهام دوست ميشي؟!! پيش خودم فكر كردم عجب كاري كرده ها ! البته مگه خداييش چه اشكالي داره كه  آدم از كسي كه خوشش مياد بهش بگه ؟ ولي آدم بايد به پسري كه جنبشو داشته باشه همچين حرفي رو بزنه چون اگر طرف بي جنبه باشه اگه بدونه كه دوسش داري شروع ميكنه به سواستفاده كردن از طرف!!نميدونم كاره درستيه يا نه ولي من فكر مي كنم كه تو ايران جا نيافتاده! ولي در مورده من اگه يه پسري پيدا بشه كه مطمئن باشم كه پسره خوبيه و اين كه اگه بهش پيشنهاد بدم ازم سواستفاده نمي كنه چرا كه نه؟بهش مي گم دوسش دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 16:54  توسط شیوا  | 

بعضي اوقات هست كه آدم از اينكه يه انسانه و داره تو اين دنيا زندگي مي كنه خيلي ناراحته و خيلي خسته!

اتاق من يه تراس داره. تو تراس اتاق من هميشه اين كفتر چاهي ها تخم ميذارن.يعني طوريه كه هميشه صداي جيك جيك جوجه هاشون تو اتاقمه!يه جورايي خيلي بهشون عادت كردم.مامانم ميگه تو چه جوري از سرو صدايه اينا ميتوني بخوابي!!

شايد يه 2-3  هفته اي باشه كه بازم تخم گذاشتن. امروز رفتم بهشون سرزدم . حسابي بزرگ شده بودن!2 تا جوجه ي خوشگل!يه جورايي بهشون حسوديم شد!دوست داشتم جايه اونا بودم.از آدم بودن خودم بدم اومد. نميدونم چرا ولي فكر كردم اينا خيلي خوشبخت تر از ما آدمان!!!

 

يه استاد داشتيم اكولوژي حيات وحش درس مي داد. ميگفت حيونا تا زماني كه گرسنشون نشه نميرن شكار كنن.وقتي هم كه شكار كردن وقتي سير ميشن مي رن كنار بقيه  غذاشونو ميذارن برايه بقيه حيوونا!!

ولي ما آدما چي؟؟بعضي اوقات از حيوونام بدتريم!مثلا اگه يه جايي غذا نذري بدن ديگه خودمونو خفه مي كنيم تا جايي مي خوريم كه از حلقوممون بياد بالا!!!خداييش انصافا غير از اينه؟

 

يا اينكه يه دفه همين استادمون مي گفت بعضي حيوونا هستن كه تك همسري هستن يعني تا آخر عمرشون با هم ميمونن! مثلا گرگا اين مدلي هستن! آدم باورش ميشه گرگا كه انقدر وحشين انقدر نسبت به جفتشون وفادار باشن؟؟؟؟؟؟؟ ولي ما آدما چي؟!!!!!!!! قو ها هم مثل گرگان يعني تا آخره عمرشون با جفتشون ميمونن جالب اينجاست كه اگه يكي از جفتا بميره جفته ديگه تا آخره عمرش تنها ميمونه و ديگه هيچ جفتي رو انتخاب نمي كنه!!!!

 

دقيقا مثل ما آدما نه؟؟؟!! من نمي گم همه ي آدما بدن نه توشون خوبم پيدا ميشه ولي ا كثرا بدن!

دنيايي كه توش زندگي مي كنيم بد دنياييه! يه جورايي خسته كننده شده!همه ي آدماش بهم دروغ مي گن آدم دلش مي گيره! آخه چرا بايد اينطوري باشه؟ مگه نه اينكه خدا گفته انسان اشرف مخلوقاته پس چرا ما آدما با هم كارايي رو مي كنيم كه حتي حيووناشم نمي كنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

البته من فكر مي كنم بيشتر تو ايران اين مدلي باشه!همه جاي دنيا آدما بهم دروغ مي گن  سره همو كلاه ميذارن ولي فكر نمي كنم هيچ كجا مثل ايران باشه!!

دوست بابام كانادا زندگي مي كنه اومده بود ايران مي گفت ايرانيا چرا اين تيپيم ؟ انگار همه ي زندگيشون تو اين مي گذره كه چي كار كنن كه سره همو كلاه بذارن جدي چرا بايد اينطوري باشه؟

با يه انگليسه چت ميكردم مي گفت راسته كه مي گن ايرانيا خيلي دروغگو هستن؟!!!!!!!!!!!!

 

اين دنيا دنيايي شده كه آدما فقط زندگيشونو با دروغو خيانت ميگذرونن! آدما جديدن حتي به كسايي كه دوسشونم دارن خيانت ميكنن! يعني مي شه آدم يه نفرو خيلي دوست داشته باشه ولي بهش خيانت كنه؟!!

پيش خودشون مي گن  يه تفريحي مي كنم طرف كه نمي فهمه!! آره طرفي كه ظاهرا دوست داري نمي فهمه ولي خودت چي؟ وجدانت چي ميشه؟اصلا وجدان داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! پيش خودت نمي گي وقتي  طرف انقدر باهام روراسته چرا من بايد باهاش همچين كاري كنم؟ از اين كارت عذاب وجدان نمي گيري؟كلافه نميشي كه به يه آدم خيانت كردي؟ مي توني شبا راحت بخوابي؟!

 

نمي دونم ديگه چي بگم آدم بعضي اوقات از انسان بودنش شرمش مي شه!!بعضي اوقات به خدا گله مي كنم كه چرا منو انسان آفريدي؟چرا از بين اين همه آدمي كه مي تونست به جاي من به دنيا بياد منو انتخاب كردي؟ تو اين دنيا خوب بودن كاره سختيه من از پسش برنميام! بعضي اوقات دوست دارم زودتر منو ببري پيش خودت! از آدما خسته شدم! از خودمم همينطور!

 

يه sms برام   ا ومده قشنگ  بود گفتم بنويسمش:

 

وقتي خدا داشت بدرقم مي كرد بهم گفت جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم تنها نيستي. تو كولبارت عشق ميذارم كه بگذري. قلب ميذارم كه جا بدي. اشك ميدم كه همراهيت كنه و مرگ كه بدوني برمي گردي پيشم.....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 10:55  توسط شیوا  | 

            يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

                                                          طلب عشق زهر بي سرو پايي نكنيم

 

الان كه دارم مي نويسم حالم خيلي بده سرم بدجوري درد ميكنه.يه قرص خوردم كه يه خورده آروم شم!!

سه شنبه اين هفته تولدمه قاعد تا بايد خيلي خوشحال باشم ولي برعكس دوست داشتم زمان متوقف مي شد!!

شايد امسال اولين ساليه كه از اومدن تولدم خوشحال نميشم!

امشب يكي از دوستايي كه فكر مي كردم يكه از دوستاي خوبمه بهم كادوشو داد!!اونم 4 روز زودتر!انقدر غافلگيرم كرد كه از شدت خوشحالي بدجوري سرم درد گرفت!!!! شايد به خاطره اين بوده كه انتظار كادوي به اين جالبي رو نداشتم!شايد بشه گفت مثل يه جور شوك بود!!

در هر حال اين كادوايي بود كه شايد هيچ وقت تو زندگيم فراموشش نكنم.در واقع بهترين كادواي بود كه طي اين  22  سال گرفتم!!خيلي ازش ممنونم!هيچ وقت تو زندگيم اين لطفشو جبران نمي كنم!منم چون هيچ جوره نمي تونستم اين لطفشو جبران كردم فقط تنها كاري كه از دستم بر مي اومد اين بود كه از خدا بخوام كه يه سرنوشت عالي نصيبش كنه و اين كه اميدوارم خوشبخت بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دوست دارم خدام امسال بهم يه كادو بده ازش خواستم بهش گفتم خدا جونم بايد امسال بهم كادو بدي!هيچ سالي بهم كادو ندادي همه دادن الا تو!! حالا امسال تو بايد اول از همه كادو بدي!

 

دوست دارم همون چيزي رو بهم بدي كه هميشه ازت خواستم! يه سوپرايز معركه نه؟!

مي گم جالب مي شد اگه آدم روز تولدش دقيقا همون ساعتي كه به دنيا اومده از دنيا مي رفت !!!!!!!!!!

شايد بشه گفت كه يه جورايي اين يكي از آرزوهاي منه مخصوصا حالا كه تنهاي تنها شدم بدون حتي يه دوست كه بشه براش درد و دل كرد!

اميدوارم خدا جون اگه قراره كه اون خواسته ي هميشگيم رو بهم ندي حد اقل اين يكي آرزومو كه برات كاري نداره بر آورده كن اين طوري كلي روز تولدم خوشحالم ميكني!  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:52  توسط شیوا  | 

امروز رفتم دفترچه دانشگاه آ زاد و گرفتم.رشته ي مهندسي طراحي محيط زيست زدم گفتم همون رشته اي رو بزنم كه دوستم زده بود.شايد زدو فبول شدم اون وقت هر جفتمون بازم تو يه دانشگاهيم.آخ كه اگه بشه چي ميشه!!! فكر كنم اگه همچين اتفاقي بيافته اون موقع ديگه از خدا هيچ چي نخوام !! گرچه چند روز پيش با همون دوستم كه رفته مسكو حرف مي زدم مي گفت پاسش دست پليسه!پليسم گفته 21 ژانويه بهش پاسشو ميدن!مي گفت شايد خيلي دير بشه بد جوري از دانشگاه اينجا عقب مي افتم مي گفت شايد نيام همين جا بمونم!!اينو كه گفت انگار همه ي غم عالمو ريختن تو دله من!!كلي دلمو خوش كرده بودم كه مياد من از تنهايي در ميام حالا باز ميگه نميام!!اونجا حسابي داره بهش خوش مي گذره واسه همينم پشيمون شده!

نميدونم چي ميشه فقط دعا مي كنم كه پليس زودتر پاسشو بده تا برگرده

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:22  توسط شیوا  | 

امروز روز افتضاحی بود.صبح رفتم دانشگاه واسه ی فارغ التحصیلی گفتم اگه خدا بخواد دیگه امروز کارم تموم می شه!و لی زهی خیال باطل!رفتم دانشگاه قسمت فارغ التحصیلان یه ورقه دادن بهم که از صد نفر بایستی امضا می گرفتم!!از اولین نفر امضا رو گرفتم رفتم سراغ نفر بعدی گفتن خانوم جلسه تشریف دارن ۲ ساعت دیگه بیا!!!!!!!!!!! کارد می زدی خونم در نمی اومد !!رفتم پیش نفر بعدی که مسئول آزمایشگاه بود خانوم گفتن باید پایان نامت باشه منم پایان نامم حاضر بود ولی هنوز صحافی نشده بود!!

خلاصه دیدم انگار قرار نیست من امروز فارغ التحصیل بشم!گفتم پس برم دنبال صحافی پایان نامم.رفتم دربند دانشکدهی شیلات یکی هست کارش صحافییه .رفتم گفتن امروز روز کاریش نیست!!!!!دیگه داشتم جوش می اوردم!!اصلا امروز روز بد شانسی من بود!پایان ناممو دادم به همکاره طرف واسش یه نامه نوشتم که باید چی کار کنه. بدشم اومدم سمت خونه داشتم میومدم خونه گفتم برم از پست خونه واسه ی ثبت نام دانشگاه آزاد کارشناسی ارشد بپرسم. رفتم گفتن ثبت نام شروع شده هزینشم ۲۴۰۰۰ تومن!!!!البته می دونستم گرونه ولی از این می ترسم که ثبت نام کنم این همه پول بدم بعدش قبول نشم آخه اصلا حس درس خوندن ندارم!

راستش هفته ی پیش که رفته بودیم مهمونی یکی از دوستام فوق دیپلم بود کارشناسی قبول شده بود البته ساری. می گفت نمی رم چون اگه برم کارمو از دست می دم .گفتم خوب اگه لیسانس باشی کلی میره رو حقوقت گفت نه بابا خوشیا!!چون ما استخدام پیمانی هستیم فرقی به حالمون نمی کنه!!می گفت تو اداره ی ما دیپلما با لیسانسا با فوق لیسانسا یه حقوق می گیرن!!می گفت هر چی پارتیت کلفت تر باشه بیشتر حقوق می گیری !فرقیم نمی کنه که مدرکت چی باشه!!خلاصه از اون شب یه خورده دل سرد شدم گفتم آدم این همه هزینه کنه بره فوق لیسانس بگیره بدش حقوقی که می گیره با دیپلما و فوق دیپلما یکی باشه ؟؟؟؟خیلی بی انصافیه به خدا!!آخه این چه مملکت بی درو پیکریه ؟؟؟؟؟

گفتم الانم که همه جا استخدام پیمانیه دیگه خبری از استخدام دولتی نیست.واسه همین پیش خودم فکر می کنم چه کاریه برم فوق بخونم خوب میرم کار می کنم

اصلا از اون هفته بد جوری رفتم تو فکر نمی دونم چی کار باید کرد؟یعنی چه کاری درسته؟بدجوری قاتی کردم!!از یه طرف دوست دارم درس بخونم از طرفیم با این اوضاعی که  واسه ی این مملکت درست کردن فکر می کنم کار کردن بهتر باشه درس خوندن تو این مملکت فایده ای نداره!!خدا کنه فقط خدا راهیو که درسته جلویه پام بذاره!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:3  توسط شیوا  | 

چشم های من

چندين سال پيش دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از خويش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش. روزي دختر به پسر گفت كه اگر روزي بتواند دنيا را ببيند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود.تا اين كه سرانجام شانس به او روي آورد و شخصي حاضر شد  تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند.

آن گاه بود كه توانست همه چيز از جمله نامزدش را ببيند . پسر شادمانه از دختر پرسيد:آيا زمان ازدواج ما فرا رسيده ؟ دختر وقتي ديد پسر نابينا است شوكه شد! بنابراين در پاسخ گفت:"متاسفام  نمي تونم باهات ازدواج كنم  آخه تو نابينايي." پسر در حالي كه به پهناي صورت اشك مي ريخت  سرش را پايين انداخت و از كنار دختر دور شد . بعد رو به سوي دختر كرد و گفت: "بسيار خوب فقط ازت خواهش مي كنم مراقب چشمان من باشي."

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:27  توسط شیوا  | 

با من سخن بگو

 

امروز صبح وقتي از خواب برخاستي تو را تماشا كردم و اميد داشتم كه با من حرف خواهي زد فقط در چند كلمه و يا از من به خاطره چيزهاي خوبي كه ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد شكر خواهي كرد. اما تو سرگرم  پوشيدن لباس بودي.

 

هنگامي كه مي خواستي از خانه بيرون بروي مي دانستم كه مي تواني چند دقيقه اي توقف كرده و به من سلام كني اما تو خيلي سرگرم بودي.زماني كه پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تكان مي دادي فكر مي كردم كه مي خواهي با من سخن بگويي اما تو به سوي تلفن دويدي و با يكي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهايي بي اهميت بگويي. من با صبر و شكيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي كردم و  تو آن قدر مشغول بودي كه هيچ چيز به من نگفتي.

 

موقع خوردن ناهار متوجه شدي كه چند نفر از دوستانت قبل از غذا كمي با من حرف مي زنند اما تو چنين كاري نكردي باز هم زمان باقي است و اميدوارم كه تو  سرانجام با من حرف بزني . به خانه رفتي و به نظر مي رسيد كه كارهاي زيادي براي انجام دادن داري. بعد از انجام چند كار تلويزيون را روشن كرده و  وقت زيادي را در برابر آن سپري كردي.

 

من باز هم با شكيبايي منتظر ماندم كه بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني.هنگام خوابيدن گمان كردم كه خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب بخير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست  شايد نمي دانستي كه من هميشه آن جا با تو هستم.

 

من بيش از آن كه تو بداني صبر پيشه كردم.من حتي مي خواستم به تو بياموزم كه چگونه با ديگران صبور و شكيبا باشي.

 

من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني!

 

چقدر مكالمه يك طرفه و يك جانبه سخت است!

 

بسيار خوب تو يك بار ديگراز خواب برخاستي و من نيز يك بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند . به اين اميد كه امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي. روز خوبي داشته باشي.

 

                                                                                               

                                                                                                            دوست تو "خدا"

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:26  توسط شیوا  |